![]() |
![]() |
|
| تو به تنهایی می روی و من به عمق تنهایی تو... |
|
فریادت بلند تر از همیشه به گوش می رسد گویی می خواهند بالهایت را بشکنند تا نتوانی پرواز کنی اما... تو به بلندی پرواز خواهی کرد وهیچ کس بالهایت را حتی لمس نمی کند ومن در پی رفتن تو با غرور اشک می ریزم تومی روی ...اما اینک فریادتان بسیار بلند تر از همیشه جهان را فرا گرفته
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:49 توسط ژیلا |
|
|
اگه گفتن از تو جرمه... رو لب هام اسم تومرده هنوز از یادم نرفته عشق موریانه خورده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:8 توسط ژیلا |
|
|
به تونزدیک ترم ،می دانم یک دو روز دیگر از همین شاخه لرزان حیات پر کشان سوی تومی آیم باز دوستت دارم بسیار ، هنوز...
" مشیری "
باز امشب حس نوشتنم گل کرده، تو در ابتدا و انتهای جملات به سراغم می آیی همیشه اینگونه بوده ، به یاد توشروع شد تا اکنون می بینی چگونه با نوشتن غریبه شده ام... می دانم که نمی دانی ! می دانی همیشه منتظر بوده ام ؟! می دانی سخت شکستم هر بار که در تو تکرار شدم ؟! آه...چه تکرار لذت بخشی نه..می دانم که نمی دانی سرگیجه ی عجیبی دارم،فکر می کنم که چشمهایم ضعیف تر شده اند، باران می بارد ... ومن همچنان عاشق بارانم ناخن هایم را که لاک می زنم اشکهایم بی درنگ آنها را خشک می کند ، فکر می کنم وآنقدر فکر کرده ام که احساس میکنم مژه هایم سبک شده اند حست را پنهان می کنی ! اما می دانم..من تو را می دانم ، حسی را که در قلب نازنینت با غرور بلندت پنهان کرده ای .............را می دانم گر چه غرورم را به غرورت بخشیدم اما... . . بوی باران حس عجیبی به حضور بی حضورت می بخشد ومرا بیشتر عاشق می کند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 2:3 توسط ژیلا |
|
|
روزگاری بود و می گفتم : این زمین بی آسمان آیا چه خواهد بود این زمان در زیر این هفت آسمان پرسم : که زمین و آسمان بی آرمان آیا چه خواهد بود ؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:1 توسط ژیلا |
|
|
چیزی را که به دست آوردی اگردارای روحی پاک و منزه باشد همیشه بدور از آلودگی مانده و هرگز فراموشت نخواهد کرد و تو ... خواهی توانست ...روزی حتی برای یک لحظه هم که باشد برگردی حتی اگر آن لحظه زمان عبور شهابی در سینه آسمان باشد ... "پائولو کوئیلو"
هر لحظه نفس تازه ای می کشم وحسی عجیب به من مهلت ماندن می دهد و دل می سپارم به تکاپو در دویدن ثانیه ها و چشمهایم را می بندم و انقدر در رویایم تکرارت می کنم تا به پرواز در آیم... انگاه در کنارت خواهم بودهمان جایی که همیشه سر زمین بودن من و تو باشد و تا همیشه تکرارت خواهم کرد تا بمانی با من ! هر چند در رویا..هر چند بسیار دیر..هر چقدر طول بکشد.. توآنجا در رویای من خواهی ماند تا همیشه تا ابدیت بی شک من بهانه ای برای نفس تازه کشیدن خواهم داشت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:50 توسط ژیلا |
|
|
تو می ری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره..ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه... میدونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه
تو در آستانه ی بلندترین حقیقت جهان ایستاده ای و گهگاهی از سر عادت به من دست تکان می دهی و من سالهاست در مسیر این گمگشته راه هنوز به تو نرسیده ام و مبهم ترین با هم بودنها را جستجو می کنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 13:31 توسط ژیلا |
|
|
انان که دانستند چه ساده دل سپردم قلبم را با هر گناهی دوختند و نظاره گر پاره شدن قلبم به دندان بیگانه گان شدند
حرف اخرم را حتم به یاد داری... " جرم من عاشقانه دوست داشتن توست " !!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 2:43 توسط ژیلا |
|
|
ان قدر دل اتم پر بود که با شکافتنش دنیایی لرزید دل من نیز پر بود وقتی شکست ولی... سکوتی کرد که به دنیا می ارزید . . . از تو اثری نیست این نامه را برای خودم می نویسم چرا که خوب می دانم به زودی برگشت خواهد خورد !
" گیلاس ابی"
گذشته ها را قدم می زنم تو در سر برگ هر لحظه تداعی می شوی صدای پیچک قلبم را می شنوم که قد می کشد و بی حضورت می خشکد ...و باز پیچکی دیگر تو کاشتی و رشد تنهایی مرا به اوج رساندی و باز تنهایی من بزرگ تر شد... امشب گونه هایم را با اشک هایم غسل داده ام و در خیال حضور ابی ات بلند ترین بغض دنیا را شکستم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 21:21 توسط ژیلا |
|
|
با تو از عشق می گفتم از پشیمانی ٫ و از اینکه فرصتی دوباره هست یا نه ؟ در جواب صدایی بی وقفه می گفت : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد!!!..............
میلاد تهرانی ْ گیلاس ابیْ
تا شب ترانه٫تا صبح ترانه حال من ترانه٫ برای تو ترانه تقدیم تو به ترانه ٫انگاه... ترانه را به تو تو می سپاری روز را به شب٫ شب را به صبح بی حضورت حال من باشد تقدیم پاییز برای تو بهار٫ ... فقط برای تو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:38 توسط ژیلا |
|
|
این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند
فروغ
چشمهایم گره خورده اند خوابهایم چندی است شکسته اند سیاهی بغض الود مرا می بلعد و تکیده ترین نگاهم را گم می کند و پروانه ای که در خاطر سیاهم راهش را می جوید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 15:49 توسط ژیلا |
|
|
تمام حرفم را در دلی جمع کرده ام که به وسعت کرانه هاست که تو با کلامی ان را انکار می کنی ! درود...درود بر هر انچه بر قداست ابرها دریای اشک را بخشید ودرود بر چشمان من که هزاران بار دریا یی است هزاران بار... ای درد ای غروب ای اشک ای پوچی ... من به چه لبریزم صدایم پر ازصدای خسته ی دختری است که رگهای وجودش سرد شده اند و شلاق وار تازیانه بر جبر بودنش می زند تو..ای تو..هی تو..کیستی؟! فقط سایه ای سیاه تو به من نمی ایی من به تو می اییم به سیاهی وجودت بغضم را نمی شکنم..من پر از هوای تو شده ام پر از هوای تو . . . پایانی دیگر است شروعی دیگر شاید... می روم به همراه چمدان واژه هایم و ناگذیر همه ی تقصیر ها را با انگشتی به تو می سپارم و این شاید صدای اخر تو باشد که در این حضور قلبم می پیچد می روم به رفتن به رفتن فریاد خاموشم وه چه فریاد خاموشی و چه شگفت از لبان من تودر خاطرم انقدر تکرار می شوی که به رفتنم وا می دارد و تو در دایره ی سرخ ممنوع همچنان به زندگی ربط داده شده ای زمان چه بی گناه می گذرد و من دل به زمان می سپارم می روم شاید به فریاد به نهایت فاصله شاید ارامشی بیابم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:3 توسط ژیلا |
|
|
تو در انتهای جاده ایستاده ای و چندین بار زندگی را نفرین می کنی ومن هاج و واج به گره ابروان تو می نگرم و دلبسته ی رویای تومی شوم این شروع رویایی را با نفرین لبان تو جشن می گیرم و بی تاب در سنگینی نگاهت به تکاپو در قلب مهرت می پردازم وتو چه زود از رویایم گریختی و نفرینت را به لبان من بخشیدی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:46 توسط ژیلا |
|
|
در به درتر از باد زیستم در سرزمینی که گیاهی در ان نمی روید ای تیز خرامان ! لنگی پای من از ناهمواری راه شما بود
شاملو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 23:38 توسط ژیلا |
|
|
در انجا بر فراز قله ی کوه دو پایم خسته از رنج دویدن به خود گفتم:که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنیدن
به سوی ابرهای تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم ز دل فریاد کردم: کای خداوند من او را دوست دارم...دوست دارم ... ... ... تو به کس مهر نبندی مگر اندم که ز خود رفته در اغوش تو باشد لیک چون حلقه ی بازو بگشایی نیک دانم که فراموش تو باشد
فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:39 توسط ژیلا |
|
|
باز بی هیچ هراسی لبانت را می طلبم در بوسه های طولانی... میدانی ؟! این تکرار نوشینی است که همیشه می مانی در خاطرم و تو دستانت را در لابه لای موهای من به قایم باشک بازی می دهی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 14:3 توسط ژیلا |
|
|
عاری از هر گونه با تو بودن با تلنگوری که غرورت به من می زند...می روم تو می مانی و هر انچه از غرورت اینه را شکسته ام ...شمعدانی ها با من می ایند سهم من این است یک مشت نفرت که از این زمانه یافتم می روم به باران...به هر انچه پاهایم را رمقی دهد می روم به پرواز...به صدای پر شاپرک می روم به من ...به فنا شده در غرور تلخت نفرین............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:29 توسط ژیلا |
|
|
چه کسی این چنین دل سپرد به عمق نگاه شب که این چنین من سپردم چه ارامشی را یافت در این سیاهی و سکوت که من یافتم چه فاصله ی سردی است از من تا ستاره ها تا عمق وجود شب ای سزاوار تندیس حرفهایم کاش واژه ها قدری با تو سر کشی لحظه ها را به نوشتن ارامش وا می داشتند و این چنین ناکامی ارزویم را به حقیقتی تلخ نمی سپردند ومن چه اسانوار به تماشای این تکرار نشسته ام ای سزاوار ترین چه سکوتی است هر شب تو را با من وچه رازی است در نگاهم به نگاه رویایی تو...مهربانم و چه دوست میدارم تو را پروردگارا...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:3 توسط ژیلا |
|
|
اسمانا دلم از اختر و ماه تو گرفت اسمان دگری خواهم و ماه دگری . . .
چشمهایم خالی از اشک نیست... دلتنگی بی شمار است و یاد تو اتشی بر جانم باز صدای پای تنهاییست که نزدیک می شود هیچ می دانستی...! تو مجرمی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 18:7 توسط ژیلا |
|
|
به اینه می نگرم و باز من...چه من غریبی به من می نگرد چه چشمان غریبی به چشمانم زل زده انگار تردیدی از توست که ذهنم را موشکافی میکند به خود می نگرم اما تصویری از توست که مرا می نگرد شاید من تو...شاید تومن ! شاید هم من وتوهم...! تداعی می شوی در اشوب لحظه هایم توهمه جا ایستاده ای و دستانت را به سوی من می اوری به دستانت می سپارم دستم را اما به من می خورد به اینه می نگرم و باز هم من.................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 12:7 توسط ژیلا |
|
|
نگاه پر غرورت در نگاهم حضور سکوتی است تلخ اغازی دیگر از رویای من جاودانگی حسی در درونت و قصه ی شکستن قلبی بی گاهان... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 23:2 توسط ژیلا |
|
|
گاهی به دیدارت لبریز می شوم...ناگاه رویاها می شکند اینجا غروب ارزویم را در این گنبد بی رحم احساست میبینم چه خشک به من می نگری و در دورها به من دست تکان میدهی ...بی تبسمی چه دلم تنگ می فشارد در تنگی نگاهث چه تنگ است این دل...چه تنگ عشق اینجاست همین نزدیکی ! فقط قدری با دلها غریب است نوازش قلبت را میخواهد با نمی صداقت بوی باران می اید کاش قدری با هم پا گذاریم به احساس باران به صدای خیسش شاید اشنا شویم به احساس باران زده
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 18:44 توسط ژیلا |
|
|
از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند ادمییت مرده بود ...
فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 19:13 توسط ژیلا |
|
|
دیگر دستانی نیست تا ان را به تو بسپارم دل مرده است شکوه حقیقت را فقط در دور دستها خواهم یافت ای فلانی با تو بودم ... عشق ارزانی خودت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 10:49 توسط ژیلا |
|
|
بوی تو می اید هنوز انگار در دستهایم...انگاردر حرفهایم...انگاردر اسمان چه سردی چه سنگ و چه دلخوشم به امدنت به امدن قدمها به حضور نگاهت...به طنین فهمیدن تو به اوای کلام اخرت یادم هست... بی بدرقه مرا به فرداها سپردی یادت باشد... تنهایم هنوز !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:11 توسط ژیلا |
|
|
دلم را میبینی...! شکسته صدایم را می شنوی...! گرفته این اغاز داتنگی من است ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:15 توسط ژیلا |
|
|
وقتی درهای قلبت رو بستی و تک و تنها میون تاریکی نشستی... وقتی فکر می کنی هیچ قلبی برات نمی زنه وقتی فکر میکنی نگاه های قشنگ ازت دور شدن وقتی دیگه فکر می کنی مهربونی رفته به اسمون وقتی فکر می کنی دیگه ستاره ها مال هیشکی نیستن وقتی دیگه هیچ چیزی قشنگ نیست... وقتی پشت همین درهای بسته یکی داره در میزنه و بهت میگه دوست دارم... بدون اون قلب منه که میون این همه بی کسی بازم دوست داره
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 13:24 توسط ژیلا |
|
|
گاه با خود مي انديشم چه انديشه اي مرا تا فرداها مي كشاند لحظه ها را سپري ميكنيم به اميد فردا و فردا امروز ديگري است و خاطره ي سردي در سياهي امروز پس به فرداها ميروم گر چه ظلمتي بيش نيست ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:57 توسط ژیلا |
|
سلام . پسورد وبلاگ شما به شمارتون اس ام اس شد.
کیان مهر... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 17:3 توسط ژیلا |
|
|
نگاه ها می درخشند...دستها می چکند...قدمها سست است همه چی به من می نگرد... واژه ها تمام شده اند دلتنگی عجیبی است همه خسته اند اما نگاه ها می درخشند بی شک وجودم می شکند در لابه لای سیاهی و ظلمت اشکهایم را در دستهایم پنهان می کنم اینها مال من است ...اشکهایم مال من است من می گریزم من از ادمییت می گریزم اری... از انسانیت می گریزم ای ستاره ها کاش من ستاره بودم شکسته ام من از ادمییت می گریزم من از سیاهی می گریزم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:1 توسط ژیلا |
|
|
صدایی می اید نمیدانم شاید تهی است اما... انگاه که در فراسوی بی کسی من دستانم را به بادها سپردی زمزمه ی شادی را به فراموشی سپردم ای تمام شده ی من... رویاها به سیاهی می گرایند با دستهایمان دستها یمان سیاه شده اند.دیگر دستانی نیست من فراموشی را سر اغاز راه خود بر گزیده ام فراموش پیش لحظه ها خوب گوش کن ...صدایی می اید شاید می گوید به من اغاز زیبای دیگری در راه است... و تو...ای تمام شده ی من راه خود را ادامه بده بی هیچ شکی زیرا من راه خود را برگزیده ام ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:43 توسط ژیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ای کاش لحظه ها باز می ایستادند...
تا همه را به فراموشی بسپارم تا به فراموشی بروم به اغازی دیگر از من به اغازی دیگر از هیچ کس ... |
|
RSS
|